به نام خالق فرشته های مهربون
سلام به عموداریوش مهربونم وسلام به همه آبجیهای گلم
میخوام خاطره دیدارهای این چند روزکه علت نبود من تو نت بود رو یعنی ازجمعه تا دوشنبه براتون تعریف کنم کلیم عکس دارم که براتون بذارم.
روزجمعه19/شهریور/1390:
با هماهنگیهایی که آبجی باران کرده بود قرار بود جوجه رنگیهای عمو فاطمه فسقلی(عبدی)ومینا(اصلاح پور)وفائزه بندانگشتی (اسماعیلی) وعاطفه وRosilyوباران سحرومن عطیه جورابتایتا(بالاگر)همدیگرو ساعت14:30 توصحن انقلاب کنار مقبره حاج آقا نخودکی ببینیم
همیشه وقتی قرارمیذاریم همو ببینیم منو آبجیRosily باهم میریم. عموجون وآبجیا چمشتون روز بد نبینه من این جوجه Rosily رو30دقیقه سر قراری که باهم داشتیم کاشتم...
Rosily:عطیه من از دست تو چیکار کنم میدونی ساعت چنده؟؟؟؟!!!



من:ببشید معذرت میخوامممممم شرمندم به خدا...



بعد طی به کار گیری یه ترفند از دلش در آوردم و رفتیم سوار اتوبوس خط12شدیم وبه سمت حرم رفتیم وتوراه دلیل دیر کردنمو براش توضیح دادم راجع به عمویی و بسوی جنوب و کار یواشکی که تو وب باران توضیح دادم صحبت کردیم
ساعت14:32سرقرار بچه ها نیستن!!!
تا14:45دنبالشون گشتیم ومنتظر شدیم دیدییم خبری نیست وبه باران زنگ زدیم...
باران:ما اومدیم این طرف تو سایه نشستیم الان میام پیشتون...
باران اومدتابریم پیش بقیه من گفتم من میخوام بیام از پشت پخشون کنم...(عطیه خبیث میشودد...هه...هه...
)
باران گفت :نمیشه دیگه منو دیدن شمام که بامن دارین میاین تابلوین دیگه
گفتم :نه من رومو میگیرم از اونطرف میام منو نشناشن پخشون کنم
که دیگه مینا مارو دید و تمام نقشه های خبیثانه منو نشق براب کرد...
سلام وروبوسی و بغلو و....
همه دورهم نشستیم روی زمین(نکته اخلاقی همه جوجه های عمو خاکی اند...
این خاکی نه اون خاکیهاااا...حالا کدوم خاکی؟؟!!
)
وای مینا خدا حفظت کنه نمیدونین که چه کارا که نمیکرد... من که مرده بودم از خنده...

هرچی مینا شیطونی میکرد منم که شیطون...جواب شیطونیشو باشیطونی میدادم
باران خواهش میکرد که آروم باشید بچه هاولی ما..
همچنان که دورهم نشسته بودیم وشیطونی میکردیم همه دفترخاطره هامونو درآورده بودیم ودست بدست میچرخوندیم....
طفلکی عاطفه چون بایدزودمیرفت از اولی که اومده بود ساکت وآروم نشسته بودو تند تند تودفتر خاطره همه مینوشت...
فائزه که همش لبخند ملیح میزد وبا گوشیش پیامک میزد وپیامک میخوند(البته این کارو خیلی ماهرانه ویواشکی انجام میداد که کسی متوجه نشه...
)بعدش بلندشد گفت من برم تا یه جایی زود برمیگردم...
همه فکر کردیم رفته یه جای خواص...
وبعدش که اومد یکم باهاش شوخی کردیم وبعد من اومدم یه چیزی بگم که دیدیم یکی یواش یواش داره میاد نزدیک ما و وقتی رسید کنار ما سلام کرد وماهم جواب دادیم وگفت کسی منو نمیشناشه...
که مینا گفت:ببینین کی اومده وپریدو بغلش کردوگفت نمیدونین این کیه؟؟!!!...
ویهو گفت بابا فاطمه 5تاییاست که یهو همه شبیه علامت تعجب شدیم
که یهو باران پرید وبغلش کرد...
ومن گفتم:فاطمه 5تاییا !!ومینا گفت :آره دیگه فاطمه حیدری...ومن گفتم: آهان همون آبجیت تووب مبینا


وفاطمه گفت آره کچل ویکم خشن نگاه کرد...
همه دوباره ذوق زده شدیم




ومن بادورتند همه جوجه ها رو به آبجیت
معرفی کردم...
بعدفاطمه یکی از جوجوهاشو بهمون معرفی کرد یکی از اون 5تاییاش..
که اسمش:موشموشک میباشد وجدیدترین سوغاتی همدان که عسل 100٪طبیعی داریوشِ
اینم عکسشون:

این وسط مینا همش به ساعت گوشیش نگاه میکرد ومیگفت :سه وربع شد دیگه من برم که مامانم منتظره...وفاطمه گفت :حالا که من اومدم میخوای بری؟؟!!
بعدبه فائزه وعاطفه یادگاریامونو دادیم ومینا هم به همه یادگاری داد...
مینا به فائزه و عاطفه یه DVDآهنگا وکلیپای عمویی وبایک تسبیح ویک خاک متبرک داد...منم موخوامممم
وبه هممونم یک جمله با خط قشنگ که عکسشو براتون میذارم یادگاری داد.

عاطفه هم به همه یک فرفره رنگی یادگاری داد...
یادگاری منو بارانم نمیگم...

وازعمویی حرف زدیم واز آبجیهایادی کردیم ....
این جابود که بزرگترین وضایع ترین سوتی سال اتفاق افتاد اونم توسط من...

آقاعمویی که شما باشید آبجیهای که شما باشید چشمتون روز بد نبینه همینطور که داشتیم میگفتیم و میخندیدیم یک خانوم وآقا اومدن نزدیک ما یه طوری به فاطمه نگا میکردن که انگاری مامان وباباشن وخانومه همون طور که به فاطمه نگاه میکرد روشو یکم به طرف من کرد ویکم خشونانه نگام کرد همه بلند شدیم سلام کردیم واحوال پرسی واینا....
خانومه گفت: دخترای گلم یکم یواشتر اگه امکان داره ....
ماهم گفتیم چشم ببخشید
خلنومه کماکان داشت نگاهای مادرانه به فاطمه میکردومن گفتم مامانتِ؟؟!!
بعد همه بچه بلندشدیم سلام واحوال پرسی ومن رفتم به نمایندگی ازهمه دست بدمو ربوسی کنم...
که فاطمه میگفت :بابا مامان من نیست!!!
گفتم :داری شوخی میکنی...
ورفتم جلوترکه با خانومه دست بدم وروبوسی کنم خانومه خیلی خنده دار خودشو با یکم ترس کشید عقب ومن دوباره برای دست دادن رفتم جلو ودست دادم باخانومه گفتم خوش اومدین وخانومه این دفعه نترسید ودست داد(وآقاه که فکنم شوهرش بود از دور که وایستاده بودداشت به مامیخندید
)و بلافاصله بعدتموم شدن حرف من دست منو ول کرد و سریع رفت...
همه خندشون گرفت...

وفاطمه گفت :بشین خانوم که بد جور ضایع شدی من هی گفتم که مامانم نیست تو باور نکردی...
من:

خوب فکرکردم بازم میخوای شوخی کنی... 
ومینا یهوگفت که دیگه باید برم سریع باهمه عکس گرفت وموقعی که من میخواستم با مینا عکس بگیرم نمیدونم چرا خندم گرفته بود طوری که نمیتونستم نخندم ... 
واین خندیدن باعث میشد شالم خراب بشه من مجبورشم با آینه دیجیتالم شالمو درست کنم که این کارم حرص همه رو درمیاورد

اون موقع جایی که نشسته بودیم کلی شلوغ وبهم ریخته شده بود وبه اصطلاح شبیه بازارشام شده بود...دفترخاطرهها پلاستیکامون وخوراکیها که شیرینی دست سازجوجه باران وشکلاتای کاکائویی جوجه عاطفه که خیلی خوشمزه بود
اون جا ریختو پاش شده بود...وهوس چای کردن من تواون وضعیت...
خوب مگه چیه شمام با دیدن وخوردن اون شیرنی وشکلاتا دلتون میخواد همراهش چایم بخورین...من اصنشم شکمو نیستم...
مینا رفت ... یک دفعه وبدون خدا حافظی...
مینا مگه نبینم کچلت میکنم جوجه 
تو دفترم که برام ننوشتی، تازشم بدون خداحافظی رفتی وعکسا رو به من ندادی
مینا رفت ...وفاطمه گفت واییییییی...من گیج شدم نفهمیدم کی بکیه ؟؟!!چی به چیه؟؟؟!!! 
گفتم من و که میشناسی آبجیت ؟؟!! 

گفت:بلهههههههه

Rosilyگفت :منو چی؟؟؟
فاطمه گفت : بذاریکم فکر کنم......اااممممممم....یکی اسمش Rosilyبود فکنم تو باشی؟؟!!!
همه گفتیم باریکلا
وامس همه رو گفت ودورهم نشستیم واز عمو میگفتیم...که یک دفعه باران فاطمه فسقلی رو دید که کنار قبرحاج آقا نخودکی وایستاده وبدو بدو رفت دنبالش وآوردش...
(نکته اخلاقی : باران در این جا نقش هماهنگ کننده و حمل و نقل و بر عهده داشته...
)
فاطمه فسقلی اومد کنار هم نشستیم وگفت بچه ها میدونین عمویی آپ کرده گفتیم تو ویویو مطلب گذاشتنو میدونیم،گفت نه تو سایت!!!وهمهاین شکلی
و داشتیم از ذوق غش میکردیم...
کهRosilyباگوشیش رفتو آپعمو رو برامون خوند وما کلی ذوق کردیم...
عاطفه گفت بچه ها بیاین یه عکس دسته جمعی بگیریم من باید برم وگوشیشو دادیم به خانومی که کنارمانشسته بود تاامون عکس بگیره خیلی عکس خوبی شد:

وراجع کار یواشکی و کارایی که براش انجام دادبودیم حرف زدیم..
که یک دفعه گوشی Rosilyزنگ زد وباید میرفت خونشون ....خداحافظی کردو منم رفتم بدرقش کردم...
بعد اومدمو کنار هم 5تایی منو باران و فائزه وفاطمه 5تاییا وفاطمه فسقلی نشستیم کلی ازخاطراتمون گفتیم وباهم کلی عکس گرفتیمو ساعت6عصربود همه بغضی داشتیم ولی بهش توجه نمیکردیم دلمون حسابی تنگ شده بودولی بازم توجه نمیکردیمو میخندیدیم و عکسایی عمویی میگرفتیم...
ببینید خودم خیلی دوسشون دارم:


حضورعمویی کنارما همیشه...

البته این گوشی وسطیِِ که خیلی مدلش بالاست ومن اسم مدلشو نمیدونم
امکاناتی که داره خیلی زیاده فقط اشکالش اینه که وقتی داره بلوتوث میگیره صفحه نمایشگرش خاموش میشه...
دیگه داشت نزدیک اذان مغرب میشد وفاطمه فسقلی باید میرفت...
وایستادیم کنارهم تا2رکعت نماز زیارت به نیابت ازعموجون و2رکعت هم به نیابت از آبجیای خوبم بخونیم...نماز تموم شدوبافاطمه فسقلی خداحافظی کرد رفت...
منو فاطمه 5تاییا داشتیم نماز میخوندیم توغروب جمعه وهوای حرمو...بلند شدن یکدفعه صدای نقاره های حرم وحال خوشی که ماپیداکرده بودیم...

پ.ن-1:باز یکی دیگه از قشنگتری وخاطره انگیز ترین روزای زندگیم تو خونه امام رضا(ع)شکل گرفت...عمویی وآبجیا واقعا جاتون سبزسبز...
پ.ن-2:ببشید اگه خیلی طولانی شد
تازشم خیلی چیزارونگفتم...
پ.ن-3:قراربود به فاطمه فسقلی نگیم مینا اومده چون خیلی ناراحت میشد اگه میدونست مینا او مده اون ندیدتش...فاطمه جونم قول بده وقتی این خاطره رو میخونی ناراحت نشی آبجی باشه...
پ.ن-4:آبجیای نازم عاطفه،فاطمه 5تاییا،فائزه بنداگشتی، مینا،Rosily ، باران، فاطمه فسقلی دلم براتون تنگ میشه انشاا...یه روزی دوباره ببینمتون...انشاا...یه روزی همه آبجیام باهم ببینم
پ.ن-5:عموجون وآبجیای نازم توحرم هرلحظه بیادتون بودم وبراتون کلی دعا کردم انشاا... امام رضا(ع)همه رو بطلبه...
خداجون بابت عموجونم که بهم دادی ممنونم ازت...
عمویی ازشمام به خاطر تمامچیزایی که یادم دادین واینکه باعث شدین چنین آبجیا خوبی پیداکنم ممنونم
عموجونم
تابینهایت
دوست دارم...