درباره نویسنده
atiyh.jorabtabeta
سلام من به پیچکی که صبح دست سبز او به سوی آسمان بی کران دراز می شود ... خوش اومدین امیدوارم لحظاتی که اینجا هستین خنده رو لباتون باشه وبه سرزمین خیالهای کودکانه سفرکنید... من عطیه جورابتابتا هستم. اینجا میخوام برای فرشته زمینی"عموداریوشم" بنویسم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • atiyh.jorabtabeta
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • .......
  • تاسفی عمیق....
  • روزه جوجه رنگی ها...
  • سال گردتولدی جاودان...
  • روز رحمت خدا....
  • آش دایی...
  • دیداره جوجه رنگی ها
  • کمی آن طرف تردر سرزمین خیالهای کودکانه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • ❤ دست نوشته های عموداریوش نازنینم❤
  • ❤ عموومهربونیاش(جوجه ژاله موخرگوشی)❤
  • ❤ دنیای فانتزی(جوجه رامیناسند عمو)❤
  • ❤ دنیای کودکانه ی من(جوجه شیوا.روسری کج)❤
  • ❤ یاالله(جوجه باران سحر)❤
  • ❤ رنگ دلامون امسال آبی آسمونیست(جوجه مهسای بابا)❤
  • ❤ عمو پورنگ(جوجه فاطمه امامی)❤
  • ❤ دلت را زمین بگذار(جوجه سمیرا تدین)❤
  • ❤ دنیای کودکی(جوجه مینا اصلاح پور)❤
  • ❤ دنیای ما بچه ها و عموپورنگ(جوجه شیوامحجل)❤
  • ❤ دخترکی ازجنس نسترن(جوجه نسترن)❤
  • ❤ شازده کوچولوی من(جوجه سولماز)❤
  • ❤ مردکوچک(جوجه عباسی )❤
  • ❤ سرزمین من.سرزمین کودکیم دوست دارم(جوجه وجیهه)❤
  • ❤ ردپای بهار(جوجه بهار ساری)❤
  • ❤ من از خودم می نویسم (جوجه مائده رهی)❤
  • ❤ عمو پورنگ بهترین عموی دنیا(جوجه نفیسه)❤
  • ❤ قلب کوچیک من(جوجه زیزی)❤
  • ❤ من وروزگارم(جوجه مریم بانو)❤
  • ❤ تک گل خنده های من(جوجه ارغی.د)❤
  • ❤ عمو.فرشته مهربون(جوجه عطیه.ع)❤
  • ❤ عموازدیارکودکی(جوجه مبینا کیا)❤
  • ❤ نامه های کودکانه(جوجه فاطمه فسقلی)❤
  • ❤ عموجون به یاد کودکی بامن بمون(جوجه مهدیس)❤
  • ❤ قصه خوب دوستی(جوجه فاطمه 5تاییا)❤
  • ❤ اولین ع به نام عمو اولین پ به نام پورنگـ(جوجه اسمااحمدی)❤
  • ❤ دوستان بوستان پورنگ(جوجه پریساو...)❤
  • ❤ عموپورنگ ترانه کودکی(جوجه سمیرافکور)❤
  • ❤ آسمان من...(جوجه ساناز)❤
  • ❤ خیال های رنگی(جوجه مائده حسینی)❤
  • ❤ دنیای کوچک پرستو(جوجه پرستوستایش)❤
  • ❤ درمسیر کودکی(جوجه طیبه)❤
  • ❤ عمویی ازجنس مهتاب(جوجه اسما)❤
  • ❤ رویای کوچک من(جوجه رویا)❤
  • ❤ پی نور(جوجه سارا)❤
  • ❤تــاریــخ یعنـی همــه چیز(جوجه سارا قمشه ای)❤
  • ❤عموی من...دریای مهربانی(جوجه نجمه)❤
  • ❤عمویی از جنس دریا(جوجه آلا)❤
  • ❤عموی فاطمه (جوجه فاطمه شکری)❤
  • ❤مهربونیای شکلاتی عموپورنگ(جوجه نفیسه)❤
  • ❤دنیای ستارگان(جوجه پرتو)❤
  • ❤خورشید تابان (جوجه نیلوفر)❤
  • ❤پری شهرقصه ها(جوجه پریسا)❤
  • ❤دریا کوچولوی بابا*:) (جوجه فاطمه ـ دریای حیران ـ)❤
  • ❤ فقط برای پورنگ(جوجه رها)❤
  • ❤ عموی خیلی دور خیلی نزدیکم(جوجه عاطفه)❤
  • ❤ نوشته های عموپورنگی ! (جوجه ملیحه)❤
  • ❤مهربونیای عموجونم(جوجه سلاله)❤
  • ❤خاطرات پورنگی(جوجه نغی...کومابقی!!)❤
  • ❤خاله گلنار❤
  • ❤عمو پورنگ و کودک درونم(جوجه پریسا شریفی)❤
  • ❤اللهم عجل لولیک الفرج(جوجه نرگس احمدی)❤
  • ❤دنیای من(جوجه مینا کیــــــــــا)❤
  • ❤دنیای عموپورنگی(جوجه زهرا)❤
  • ❤بچه ها جوونه ی زندگیند(جوجه الناز)❤
  • ❤عموجونم به یاد کودکی به یادم بمان(جوجه مهدیس)❤
  • ❤هوای کودکی...!(جوجه مهشید)❤
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

فرشته ای از سرزمین خیالهای کودکانه
.......
نویسنده: atiyh.jorabtabeta - ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

یارحمن....

خواستم پازل زندگی را بسازم که هر تکه اش اصلی از اصوله زندگی رابه من بیاموزد.

فکر کردم که چه تصویری انتخاب کنم که بعد از کامل شدن و نگاه کردن به آن تمامه این اصول رادر آن ببینم ...

فکر کردم ....

فکر کردم ...

فکر کردم ....

ودیدم هیچ تصویری بهتر از تصویر عموی بی نظیرم نیست.

چون درتمام این سالها عمویی همیشه به ما یاد داد:

که چطور طور درست برخورد کنیم...

چطور حق رو رعایت کنیم....

چطورصبور باشیم....

چطور گذشت کنیم...

وخیلی چیزای دیگه که از اصول مهم زندگی اند.

                                    ......................................................................................

عموجونم ....... عموی صبورم ......عموی مهربون وبا گذشتم اینو بدونید که جای خالی شما فقط وفقط وفقط با یک جواب درست پر میشه که اونم فقط وفقط وفقط خوده شمایید.

عموی بی نظیرم مراقب خودتون و دلتون که حتی اقیانوسم پیشش کم میاره باشید.

 عموداریوش جونم دوست دارم تا......تاجایی که تایی نداره.

پ.ن:توجه شود که پوستر هنرنمایی ساجده جونمه.

نظرات ()



تاسفی عمیق....
نویسنده: atiyh.jorabtabeta - ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

به نام خدایی که همواره هست

سلام به عموداریوش جونم وتمام آبجیای نازم.

اول از هرچیزی بگم دلم برای همه خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.... تنگ شده وبعدش شرمنده همتونم خیلی خیلی خیلی....زیادشرمنده ام ازاینکه این همه وقته که آپ نکردم وبعدش قول دادم وبازم نشد بخدا خیلی درگیرم همش یا درحال درس خوندن یا کلاس ومشاوره رفتنم .

کلی حرفهای قشنگ و کلی خاطرههای شیرین وجالب واسه تعریف کردن دارم ولی کو وقت؟؟!!

دارم باتمام قوا حرف عمویی رو گوش میدم که همیشه بهمون گوش زدمیکنه دخترای گلم:اول درس...دوم درس...سوم درس....

ولی اینم بگم که زمانای استراحتم میام و وبلاگای همتونو میخونم و بخاطره کمبود وقت برای اینکه برسم همه وبلاگارو بخونم کامنت نمیذارم.

ولی الان....دلم نمیخواست بعد این همه مدت موضوع آپم این باشه ولی چه کنم که نمیشه ساکت موند نمیتونم ساکت بمونم.

نمیدونم این جناب مدیر یا مدیران محترم حواسشون کجا بوده که یک دفعه یادشون اومده که نه موافق حضور عمو نیستن و وسط برنامه این حرکت زشت و توهین آمیزو انجام دادن.

نمیدونم اون لحظه به حرفایی که قبلا زدن "احترام به شعور مخاطب"و"حقوق مخاطب"و "انتظار مخاطب"و......فکرنکردن ؟؟؟

به کاری که میکنن فکرنکردن؟؟

به چشمایی که منتظرن فکرنکردن؟؟

به دل این همه بچه فکرنکردن؟؟

اصلا موقع گرفتن این تصمیم فکرکردن که مخاطبی هم هست وحقی داره؟؟

خیلی دلم میخواد بدونم الان چه حسی دارن وهدفشون ازاین کار چی بوده؟؟!!

کاش حداقل حرف ها باهم یکی بود واین تناقض بین حرفا نبود....(چون حرفاشون که با عملشون جور در نمیاد لااقل حرفاشون یکی باشه.)

کاش با این کارشون کارای قبلی وزحمتایی که درست نیست نادیده بگیرم رو زیر سوا نمیبردن...

کاش این طوری دل نمیشکستن....

کاش...کاش...کاش....

وبقول یکی از آبجیا همیشه کاشی هست که رو دل آدم میمونه...

همه میدونن که بااین کارذره ای هم از ارزش و اعتبارعمو پیش ما کم نشود وهمچنان در دل وذهن ویاد همه بچه هاهست وحتی پررنگ تر از قبل.

نمیگم باید سکوت کرد... چون بنظرم آدم وقتی دربرابر حرف یا کاری که انجام میشه واعتراضی داره اعتراضشو با سکوت نشون میده که معنی سکوتش رو بفهمن واعتراضشو ازپشت سکوتش درک کنن نه این که سکوت رو به نفع خودشون تعبیر کنن...

امیدوارم که سکوت نکنیم و درکمال احترام وادب اعتراضمون رو بهشون برسونیم.

من از همین جا به این جناب مدیر یا مدیران میگم:کاش بیشتر فکرمیکردین وبیشتر جوانب رو میسنجیدین ....وخیلی متاسفم که که نه تنها برای مهمان برنامه ومخاطبین ازرش واحترامی قائل نشیندین بلکه برای خودتون هم ارزش واحترامی قائل نشدین و کارها و زحماتتون رو زیر سوال بردین.

خیلی متاسفم که براتون دلشکستن اینقدر راحته....خیلی متاسفم که حتی برای حرف خودتون ارزشی قائل نمیشین و گفتن احترام به شعور مخاطب احترام ورعایت حقوق مخاطب براتون یک حرف فقط یک حرف ازاون حرفای قشنگی که فقط مخصوص سمیناراها و جلسات با سازندگان برنامه هاست و فقط اونا باید این موضوع رو رعایت کنن نه....خیلی متاسفم که برای ارزشهای دینی و اسلامی که همه بهش اعتقاد داریم ارزشی قائل نشدین.خیلی خیلی متاسف......

                   ..................................................

براشون متاسفام که نمیدوننن ماها کنارهم میمونیم تا وقتی دنیا دنیاست....

عموداریوش جونم مواظب خودتون ودلتون باشین خیلی زیاد....ویادتون نره که ماها همیشه هستیم وهیچ وقت تنهاتون نمیذاریم ...به قول ژاله یه دست روی گوی بلورینتون بکشین ما کنارتون حاضریم.

پ.ن:عموداریوش جونم دوست دارم تا...تاجایی که تایی نداره...

پ.ن:ژاله جونم ممنون بابت:

شماره روابط عمومی صداوسیما:22021955-2021901

سامانه پیامک شبکه 3:30000313

سایت صرفا جهت اطلاع: http://serfan.iribnews.ir/

پ.ن:http://snn.ir/news-13901220031.aspx

پ.ن:فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تواهل فضلی ودانش همین گناهت بس!

نظرات ()



روزه جوجه رنگی ها...
نویسنده: atiyh.jorabtabeta - ۱۳٩٠/٧/۱٦

به نام خالق فرشته های کوچولو...

سلام به بهترین عمویی دنیا ونازنین آبجیام...

دســــــــــــــــــــــــــــــــت و

                                                            جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ و

                                                                                                                 هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا...

روز جهانی فنچای کوچولو...

                        طفلان کبیر...

                                جوجه رنگی های عمویی

                                                             مبارک.

                            

نظرات ()



سال گردتولدی جاودان...
نویسنده: atiyh.jorabtabeta - ۱۳٩٠/٧/٩

به نامه خالق فرشته های پاک...

سلام به عموی صبورم و سالم به آبجیای خوبم...

 

سلام عموبهروزم

امروز براتون برای اولین بار نامه نوشتم میخوام قسمتاییش و اینجا بنویسم...

عموبهروزم سلام...

حالتون خوبه؟! روبه راهید؟!خوش میگذره ازون بالا دارید ما زمینیارو نگا میکنید؟!آخ که چقدر ذوقتون دیدنی موقع دیدن عمو داریوشم ،داداشتونو میگم،از بین ابرا تو آسمون...

عموبهروز میدونین اولین دفعه ای که کامل و جدی حستون کردم موقعی بود که عمو این دست نوشته عموییمو خوندم:

۹مهرسال ۱۳۸۴ وقتی چشمانم را گشودم تا از رختخواب بلند شوم دلشوره و اضطراب عجیبی داشتم. با بی حوصلگی لباس هایم را پوشیدم و به طرف استودیوی جام جم برای ضبط برنامه امید ایران به راه افتادم. در بین راه چند بار آیة الکرسی خواندم تا آرام شوم. صدقه ای کنار گذاشتم و وارد استودیو شدم. اتفاقاً آن روز باید برنامه شادی برای کودکان خارج از کشور اجرا می کردم. سعی کردم دلشوره ام را فراموش کنم و آن برنامه را به نحو احسن اجرا کنم، بعد از اتمام برنامه زمانی که مشغول تعویض لباس هایم بودم ، تلفن همراهم زنگ زد،در استودیو تلفنم آنتن نمی داد. بلافاصله خودم را به بیرون استودیو رسانده و از تلفن ثابت با خانه برادرم تماس گرفتم . از آن سوی خط صدای گریه برادرزاده ۱۲ ساله ام را شنیدم که بریده بریده خبر مرگ پدرش که مبتلابه بیماری سرطان خون بود را داد. با شنیدن این جمله غم و اندوه وصف ناشدنی تمام وجودم را فرا گرفت . سکوت کردم و ناخودآگاه گوشی را گذاشتم. کمرم شکست....

خیلی سختو سنگین بود این خبر ... واقعا خیلی سخت...

اینجا بود...چه تلخ...چه غمگین...

الان 6سال از پروازو آسمونی شدنتون ...ازتولد جاودانگی شما میگذره...

عموبهروز رفتین و همه رو،همسرتون وبچه هاتونو مادروپدرتونوخواهرو بردارتونو و... با کلی خاطره ودلتنگی تنها گذاشتین...

میدونین چقد دلشون براتون تنگ شده؟؟!!

میدونین چقد دوستون دارن؟؟!!

عموبهروز میخوام کمی ازدل عموداریوشم داداش گلتون براتون بگم...

بگم عموییم یک دل داره از دریا بزرگتر... باعظمت تر...مهربون تر...بخشنده تر...صبورتر...

ولی چندوقتی خیلی برای شما تنگ شده...

دلش تنگ شده واسه یک لحظه دیدنتون...درآغوش گرفتنتون...نگاه کردنتون بدون اینکه چیزی بگه و شما یکهوبخندینو سرتونو تکون بدین...

دلش تنگ شده واسه اینکه بیاد شمارو هی صداکنه بگه:خان داداش...برادرجان...آقا داداش...

دلش تنگ شده واسه اینکه بیاد درمغازتون شمام مشغول کار باهاتون دست بده ودستاش کثیف بشنوبالبخندشما بغلتون کنه و آروم بهتون بگه دوستون داره...

عموبهروز 6ساله که دلش براتون تنگ شده...

عموییم هنوز باور نکرده که شمادیگه پیشش نیستین...رفتین وآسمونی شدین...

دیگه نیستین که بگید وتشویش کنید که مردم وبخندونه بخصوص بچه هارو بخندونه...

ولی حرفتون همیشه توخاطرش هست والان بهتر از همیشه برای این کار تلاش میکنه...

حتی بعداز هفت روز سیاه پوش رفتن سخت و غم بار شما بودن اومد سربرنامه خندید شاد بود باا پایین میپرید ...

ولی دلش نمیخندید...چشماش نمیخندید...فقط لباش بودن که میخندیدن...

ولی با یاد آوری گفته شما اومده بود ...

میدونست که ماهم میدونیم ومتوجه میشیم که فقط لباشن که میخندن...چشماش ودلش غمگین ودلتنگن...

اینجاست که من میگم:

                                گاهی خنده میشه سخت ترین کار دنیا...

عموبهروز کاش تند تند و زود به زودبرید به خواب عمو داریوشم...

میشه...لطفا...آخه شاید این طوری یکم دلش آروم بشه...یکم از دلتنگیاش کم بشه...

برید بخوابش کلی باهاش حرف بزنیدوشوخی کنید اونقد که عمویی بخنده ازاون خنده هایی که سرش میره عقب...

ببریدش زیر یک درخت بزرگ تو جنگلای گیلان...با تیوپ تاب درست کنیدو اونقد عموییم وتاب بدین که بره اون بالا بالاها...وصدای خنده وخوشیش همه جنگلو پرکرده...

ناهارباقالاقاتوق ومیرزاقاسمی بخوریدالبته بدون سیر...؛)

عموبهروزم

عموییم اونقده دوستون داره که هیش کی نمیدونه چقده ...

عموداریوشم انقده دلش براتون تنگ شده که هیش کی نمیدونه چقده...

عموبهروز امروز مال شماست...

امید وارم کارایی که براتون انجام میدن خوشحالتون کنه...

عموبهروز من اینجا فقط از دل عموییم گفتم ولی دل همسرو بچه هاتون شاید خیلی دلتنگ تر باشه...

عموبهروزم

 همه خانوادتون وهمه ما بچه دوستون داریم وبراتون از خدا طلب آمرزش و مغفرت میکنیم و براتون ازخدابهترین های اخروی رو خواستاریم...

    عموبهروزم 

                  سبزرفتید و

                                   سبز در یادها ماندید...                                                                                          

                                                                                           

                                                                                              Dr.jorabtabeta

                                                                                                   9/7/90

                                 

 

برای شادی روح عموبهروز وهمه رفتگان لطفا با لبخند:) فاتحه بفرستید.

پ.ن :عموی صبورم این بخشی از نامه ای بود که به عمو بهروز نوشتم اگه جسارت کردم و یا خودمونی حرف زدم منو ببخشید...

پ.ن:عموی صبورم شما همیشه میدونین چی بگید یا چی کار کنید که ما آروم بشیم... کاش ماهم میتونستیم یکم حتی ذره ای مرهم دل شما باشیم و شمارو آروم کنیم...

پ.ن:بچه این نامه تمام ذهنیت های منه واگه جاییش جسارتی کردم معذرت میخوام...

عمو داریوشم

 

 

                   اونقده دوستون دارم

                                          

                                             که هیش کی نمیدونه چقده...

نظرات ()



روز رحمت خدا....
نویسنده: atiyh.jorabtabeta - ۱۳٩٠/٧/٩

به نام خالق فرشته های نازنین...

سلام به بهترین عموی دنیا وسلام به آبجیا گلمFlower

*روزدختر

                  برهمه

                            دخملای خوشجیلوموشجیل وجوجه رنگی های مهربون

                                                                                    مبارک*

         شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


نظرات ()



آش دایی...
نویسنده: atiyh.jorabtabeta - ۱۳٩٠/٧/۳

به نام خالق لبخند...

نمی دونم چی بگم چه طوری یگم...

دلم میخواد گریه کنم ولی باز من نمیذارم ومیخندم...

آخرای شهریور بود دلم بدجوری گرفته شد بود...یاد روزی که میاد و همه... یادآش دایی...یاد عمو بهروز...خیلی سخته و غمگینه...

دایی جون اولین باری که پارسال خبر تصادفتونو توی یک سایت خبر گذاری دیدم گفتم:ای بابا باز یک چهره  چند روزی نبودو براش شایعه درست کردن...که رفتم تو چندتا خبرگزاری دیگه بازم این مطلبو دیدم دلم بدجوری ریخت دستام یخ کرد و برای چند لحظه هیچی نفهمیدم.....

از اون روز خیلی دعا کردم ... رفتم حرم...نظر کردم...خیلی امیدوار بودم...

تا اونروزی که نمیدونم تو سایت خوندم یا یکی از آبجیا بهم پیام دادکه آش دایی رفت...

خیلی ناراحت شدم بیاختیار اشکام سرازیر شدن...مامانم اومد کنارم بهم گفت: چیشده؟؟!!

گفتم :مامان دایی ...آش دایی...

مامان هیچی نگفت ناراحتی تو چشماش معلوم بود دستی رو سرم کشید و اومد سرمو ببوسه که قطره اشکش افتاد روشونم...

3مهرمیخواستیم بریم تهران خیلی دلم گرفته بود اصلا دوست نداشتم این دفعه برم تهران اونم تو این روز...

داشتم آماده ومیشدم و وسایلمو جمع میکردم وهمش به ساعت نگاه میکردم....

تلوزیون روشن بود ولی رو سکوت بود وصدا نداشت منم حواسم به ساعت بود تا تلویزیون اخبار جوانه هاتموم شد موقع برنامه عمو شدو لی برنامه شروع نشود باباتلوزیون خاموش کرد وگفت :انتظار داری امروز عمو برنامه داشته باشه؟؟؟!!!

ومن با ناراحتی آهی کشیدمو هیچی نگفتم....

30دقیقه بعد تلوزیونو رو شن کردم و دیدم که ای وای عمو برنامه داره گفتم:بابا دیدی عمو برنامه داشت...

دیدم عمو چشماش داره سرخ میشه و صدای کلیپ آش دایی اومد که نمیدونم کی تلوزیونو خاموش کرد وگفت زود باش دیگه به شب میخوریم...

منم اشک تو چشمام جمع شده بود وبغض داشت گلومو فشار میداد که رفتم تو اتاق و کیفمو بستم و لباسامو پوشیدم چادرمو انداختم رو صورتم چند قطرهای گریه کردم که یک دفعه صدای مامان اومد که عطیه حاضری؟؟!!

اشکامو پاک کردم...خندیبدمو شعره تولدوخوندم تاصدام عوض بشه و معلوم نشه گریه کردم...مامان دوباره گفت...اینبار جواب دادم آره مامان جان بریم؟؟!!!

گفتن بقیه خاطره و دیدن مراسم تشیع آش دایی تو اتاق هتل از شبکه5 تهران وصورت اشک آلود عمویی برام خیلی سخته...خیلی...

هنوز باور این واقعه برام خیلی سخت وسنگینه...

آش دایی جسمش از بین مارفت...

ولی هنوز روحش...

                                  یادش...

                                                   خاطراتش...

درکنارما،ذهن ویاد ما هست وهیچ وقت از بین نخواهد رفت....

برای شادی روح آش دایی لطفا بالبخند فاتحه بفرستید.

 

 

نظرات ()



دیداره جوجه رنگی ها
نویسنده: atiyh.jorabtabeta - ۱۳٩٠/٦/٢٢

 به نام خالق فرشته های مهربون

سلام به عموداریوش مهربونم وسلام به همه آبجیهای گلم

میخوام خاطره دیدارهای این چند روزکه علت نبود من تو نت بود رو یعنی ازجمعه تا دوشنبه براتون تعریف کنم کلیم عکس دارم که براتون بذارم.

روزجمعه19/شهریور/1390:

با هماهنگیهایی که آبجی باران کرده بود قرار بود جوجه رنگیهای عمو فاطمه فسقلی(عبدی)ومینا(اصلاح پور)وفائزه بندانگشتی (اسماعیلی) وعاطفه وRosilyوباران سحرومن عطیه جورابتایتا(بالاگر)همدیگرو ساعت14:30 توصحن انقلاب کنار مقبره حاج آقا نخودکی ببینیم

همیشه وقتی قرارمیذاریم همو ببینیم منو آبجیRosily باهم میریم. عموجون وآبجیا چمشتون روز بد نبینه من این جوجه Rosily رو30دقیقه سر قراری که باهم داشتیم کاشتم...

Rosily:عطیه من از دست تو چیکار کنم میدونی ساعت چنده؟؟؟؟!!!عصبانیعصبانیمنتظرکلافه

من:ببشید معذرت میخوامممممم شرمندم به خدا...خجالتخجالتگریهاوه

بعد طی به کار گیری یه ترفند از دلش در آوردم و رفتیم سوار اتوبوس خط12شدیم وبه سمت حرم رفتیم وتوراه دلیل دیر کردنمو براش توضیح دادم راجع به عمویی و بسوی جنوب و کار یواشکی که تو وب باران توضیح دادم صحبت کردیم

ساعت14:32سرقرار بچه ها نیستن!!!تعجبتا14:45دنبالشون گشتیم ومنتظر شدیم دیدییم خبری نیست وبه باران زنگ زدیم...

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدباران:ما اومدیم این طرف تو سایه نشستیم الان میام پیشتون...

باران اومدتابریم پیش بقیه من گفتم من میخوام بیام از پشت پخشون کنم...(عطیه خبیث میشودد...هه...هه...شیطان)

باران گفت :نمیشه دیگه منو دیدن شمام که بامن دارین میاین تابلوین دیگه

گفتم :نه من رومو میگیرم از اونطرف میام منو نشناشن پخشون کنمشیطان

که دیگه مینا مارو دید و تمام نقشه های خبیثانه منو نشق براب کرد...منتظر

سلام وروبوسی و بغلو و....

 همه دورهم نشستیم روی زمین(نکته اخلاقی همه جوجه های عمو خاکی اند...نیشخنداین خاکی نه اون خاکیهاااا...حالا کدوم خاکی؟؟!!هیپنوتیزم)

وای مینا خدا حفظت کنه نمیدونین که چه کارا که نمیکرد... من که مرده بودم از خنده...قهقهه تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

هرچی مینا شیطونی میکرد منم که شیطون...جواب شیطونیشو باشیطونی میدادمنیشخند

باران خواهش میکرد که آروم باشید بچه هاولی ما..تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 همچنان که دورهم نشسته بودیم وشیطونی میکردیم همه دفترخاطره هامونو درآورده بودیم ودست بدست میچرخوندیم....

طفلکی عاطفه چون بایدزودمیرفت از اولی که اومده بود ساکت وآروم نشسته بودو تند تند تودفتر خاطره همه مینوشت...

 فائزه که همش لبخند ملیح میزد وبا گوشیش پیامک میزد وپیامک میخوند(البته این کارو خیلی ماهرانه ویواشکی انجام میداد که کسی متوجه نشه...عینک)بعدش بلندشد گفت من برم تا یه جایی زود برمیگردم...

همه فکر کردیم رفته یه جای خواص...متفکرسوالوبعدش که اومد یکم باهاش شوخی کردیم وبعد من اومدم یه چیزی بگم که دیدیم یکی یواش یواش داره میاد نزدیک ما و وقتی رسید کنار ما سلام کرد وماهم جواب دادیم وگفت کسی منو نمیشناشه...نگران

که مینا گفت:ببینین کی اومده وپریدو بغلش کردوگفت نمیدونین این کیه؟؟!!!...

ویهو گفت بابا فاطمه 5تاییاست که یهو همه شبیه علامت تعجب شدیمتعجبکه یهو باران پرید وبغلش کرد...

ومن گفتم:فاطمه 5تاییا !!ومینا گفت :آره دیگه فاطمه حیدری...ومن گفتم: آهان همون آبجیت تووب مبیناعینکنیشخندشیطان

وفاطمه گفت آره کچل ویکم خشن نگاه کرد...

همه دوباره ذوق زده شدیم

ومن بادورتند همه جوجه ها رو به آبجیت نیشخندمعرفی کردم...

بعدفاطمه یکی از جوجوهاشو بهمون معرفی کرد یکی از اون 5تاییاش..

که اسمش:موشموشک میباشد وجدیدترین سوغاتی همدان که عسل 100٪طبیعی داریوشِ

اینم عکسشون:

این وسط مینا همش به ساعت گوشیش نگاه میکرد ومیگفت :سه وربع شد دیگه من برم که مامانم منتظره...وفاطمه گفت :حالا که من اومدم میخوای بری؟؟!!نگران

بعدبه فائزه وعاطفه یادگاریامونو دادیم ومینا هم به همه یادگاری داد...

مینا به فائزه و عاطفه یه DVDآهنگا وکلیپای عمویی وبایک تسبیح ویک خاک متبرک داد...منم موخواممممناراحتوبه هممونم یک جمله با خط قشنگ که عکسشو براتون میذارم  یادگاری داد.

عاطفه هم به همه یک فرفره رنگی یادگاری داد...

یادگاری منو بارانم نمیگم...شیطانعینک

وازعمویی حرف زدیم واز آبجیهایادی کردیم ....

این جابود که بزرگترین وضایع ترین سوتی سال اتفاق افتاد اونم توسط من...نیشخندعینک

 آقاعمویی که شما باشید آبجیهای که شما باشید چشمتون روز بد نبینه همینطور که داشتیم میگفتیم و میخندیدیم یک خانوم وآقا اومدن نزدیک ما یه طوری به فاطمه نگا میکردن که انگاری مامان وباباشن وخانومه همون طور که به فاطمه نگاه میکرد روشو یکم به طرف من کرد ویکم خشونانه نگام کرد همه بلند شدیم سلام کردیم واحوال پرسی واینا....

خانومه گفت: دخترای گلم یکم یواشتر اگه امکان داره ....ساکت

ماهم گفتیم چشم ببخشیدخجالت

خلنومه کماکان داشت نگاهای مادرانه به فاطمه میکردومن گفتم مامانتِ؟؟!!

بعد همه بچه بلندشدیم سلام واحوال پرسی ومن رفتم به نمایندگی ازهمه دست بدمو ربوسی کنم...

که فاطمه میگفت :بابا مامان من نیست!!!تعجب

گفتم :داری شوخی میکنی...

 ورفتم جلوترکه با خانومه دست بدم وروبوسی کنم خانومه خیلی خنده دار خودشو با یکم ترس کشید عقب ومن دوباره برای دست دادن رفتم جلو ودست دادم باخانومه گفتم خوش اومدین وخانومه این دفعه نترسید ودست داد(وآقاه که فکنم شوهرش بود از دور که وایستاده بودداشت به مامیخندیدخنده)و بلافاصله بعدتموم شدن حرف من دست منو ول کرد و سریع رفت...

همه خندشون گرفت...قهقههتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

وفاطمه گفت :بشین خانوم که بد جور ضایع شدی من هی گفتم که مامانم نیست تو باور نکردی...

من:خجالتنیشخندخجالتخوب فکرکردم بازم میخوای شوخی کنی... تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

ومینا یهوگفت که دیگه باید برم سریع باهمه عکس گرفت وموقعی که من میخواستم با مینا عکس بگیرم نمیدونم چرا خندم گرفته بود طوری که نمیتونستم نخندم ... تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

واین خندیدن باعث میشد شالم خراب بشه من مجبورشم با آینه دیجیتالم شالمو درست کنم که این کارم حرص همه رو درمیاوردنیشخندمژه

اون موقع جایی که نشسته بودیم کلی شلوغ وبهم ریخته شده بود وبه اصطلاح شبیه بازارشام شده بود...دفترخاطرهها پلاستیکامون وخوراکیها که شیرینی دست سازجوجه باران وشکلاتای کاکائویی جوجه عاطفه که خیلی خوشمزه بود تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیداون جا ریختو پاش شده بود...وهوس چای کردن من تواون وضعیت...مژه

خوب مگه چیه شمام با دیدن وخوردن اون شیرنی وشکلاتا دلتون میخواد همراهش چایم بخورین...من اصنشم شکمو نیستم...دروغگو

مینا رفت ... یک دفعه وبدون خدا حافظی...نگران

مینا مگه نبینم کچلت میکنم جوجه منتظرعصبانیتو دفترم که برام ننوشتی، تازشم بدون خداحافظی رفتی وعکسا رو به من ندادینگران

 مینا رفت ...وفاطمه گفت واییییییی...من گیج شدم نفهمیدم کی بکیه ؟؟!!چی به چیه؟؟؟!!! تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 گفتم من و که میشناسی آبجیت ؟؟!! عینکنیشخند

گفت:بلههههههههمنتظرمنتظر

Rosilyگفت :منو چی؟؟؟مژه

فاطمه گفت : بذاریکم فکر کنم......اااممممممم....یکی اسمش Rosilyبود فکنم تو باشی؟؟!!!متفکر

همه گفتیم باریکلاتشویق

وامس همه رو گفت ودورهم نشستیم واز عمو میگفتیم...که یک دفعه باران فاطمه فسقلی رو دید که کنار قبرحاج آقا نخودکی وایستاده وبدو بدو رفت دنبالش وآوردش...

(نکته اخلاقی : باران در این جا نقش هماهنگ کننده و حمل و نقل و بر عهده داشته...نیشخندعینک)

فاطمه فسقلی اومد کنار هم نشستیم وگفت بچه ها میدونین عمویی آپ کرده گفتیم تو ویویو مطلب گذاشتنو میدونیم،گفت نه تو سایت!!!وهمهاین شکلیتعجب

و داشتیم از ذوق غش میکردیم...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

کهRosilyباگوشیش رفتو آپعمو رو برامون خوند وما کلی ذوق کردیم...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

عاطفه گفت بچه ها بیاین یه عکس دسته جمعی بگیریم من باید برم وگوشیشو دادیم به خانومی که کنارمانشسته بود تاامون عکس بگیره خیلی عکس خوبی شد:

 

وراجع کار یواشکی و کارایی که براش انجام دادبودیم حرف زدیم..

که یک دفعه گوشی Rosilyزنگ زد وباید میرفت خونشون ....خداحافظی کردو منم رفتم بدرقش کردم...

بعد اومدمو کنار هم 5تایی منو باران و فائزه وفاطمه 5تاییا وفاطمه فسقلی نشستیم کلی ازخاطراتمون گفتیم وباهم کلی عکس گرفتیمو ساعت6عصربود همه بغضی داشتیم ولی بهش توجه نمیکردیم دلمون حسابی تنگ شده بودولی بازم توجه نمیکردیمو میخندیدیم و عکسایی عمویی میگرفتیم...

ببینید خودم خیلی دوسشون دارم:


 

 

 حضورعمویی کنارما همیشه...



البته این گوشی وسطیِِ که خیلی مدلش بالاست ومن اسم مدلشو نمیدونمنیشخند امکاناتی که داره خیلی زیاده فقط اشکالش اینه که وقتی داره بلوتوث میگیره صفحه نمایشگرش خاموش میشه...قهقهه

 دیگه داشت نزدیک اذان مغرب میشد وفاطمه فسقلی باید میرفت...

وایستادیم کنارهم تا2رکعت نماز زیارت به نیابت ازعموجون و2رکعت هم به نیابت از آبجیای خوبم بخونیم...نماز تموم شدوبافاطمه فسقلی خداحافظی کرد رفت...

منو فاطمه 5تاییا داشتیم نماز میخوندیم  توغروب جمعه وهوای حرمو...بلند شدن  یکدفعه صدای نقاره های حرم وحال خوشی که ماپیداکرده بودیم...

پ.ن-1:باز یکی دیگه از قشنگتری وخاطره انگیز ترین روزای زندگیم تو خونه امام رضا(ع)شکل گرفت...عمویی وآبجیا واقعا جاتون سبزسبز...

پ.ن-2:ببشید اگه خیلی طولانی شد خجالتتازشم خیلی چیزارونگفتم...

پ.ن-3:قراربود به فاطمه فسقلی نگیم مینا اومده چون خیلی ناراحت میشد اگه میدونست مینا او مده اون ندیدتش...فاطمه جونم قول بده وقتی این خاطره رو میخونی ناراحت نشی آبجی باشه...

پ.ن-4:آبجیای نازم عاطفه،فاطمه 5تاییا،فائزه بنداگشتی، مینا،Rosily ، باران، فاطمه فسقلی دلم براتون تنگ میشه انشاا...یه روزی دوباره ببینمتون...انشاا...یه روزی همه آبجیام باهم ببینم

پ.ن-5:عموجون وآبجیای نازم توحرم هرلحظه بیادتون بودم وبراتون کلی دعا کردم انشاا... امام رضا(ع)همه رو بطلبه...

خداجون بابت عموجونم که بهم دادی ممنونم ازت...

عمویی ازشمام به خاطر تمامچیزایی که یادم دادین واینکه باعث شدین چنین آبجیا خوبی پیداکنم ممنونم

عموجونم

              تابینهایت

                               دوست دارم...



 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

نظرات ()



کمی آن طرف تردر سرزمین خیالهای کودکانه
نویسنده: atiyh.jorabtabeta - ۱۳٩٠/٦/۱٦

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

 

اول دفتر بنام ایزد دانا            صانع پروردگاری توانا

    اکبرواعظم خدای عالم وآدم              صورت خوب آفریدوسیرت زیبا

  سلام 


سلام به عموداریوش گلم وسلام به تمام آبجی نازم

منم بالاخره دلم رو زدم به دریا و پامو تو یک بخش دیگه از این سرزمین بذارم...آره سرزمین خیالهای کودکانه ...

سرزمینی که عمویی بااومدنش برامون ساخت وما 10ساله داریم توش زندگی میکنیم این سرزمین پرازخیالهاخیال باطل و    خاطره ها تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیدو چیزای خوب دیگه

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید ست که خیلی باارزشن...

من همیشه اونطرف سرزمین خیال میشستم وفقط میومدم به این طرف سرمیزدم ...

همیشه دلم میخواست بیام و  خونه ای از خیال و خاطره این طرف سرزمین خیال داشته باشم...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

 ولی جرئت نمیکردم!!همش یه حراسی داشتم!!تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

ولی بالاخره جرئت کردمو اومدم...اومدم تا خاطره های تازه وخوبی رو باهم دوباره تجربه

کنیم...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید


                                                                                                       

نظرات ()